مقالات آموزشی

 

 

 

مشاورین حاضر در کلینیک
آتنا سادات میررجائی
آزاده امیر
فاطمه قانعی مطلق
مرضیه ذبیحی
میترا ضیایی عاقل
مریم مرواریدی
عطیه تقوی
محمدرضا سعیدی
محمد حسین سلمانیان
مینا شعبان زاده
هانیه میر
سمیه قاصری
حسین چم حیدری
جانان محبوبی
سمانه خمسه ای
محمدرضا ودادمفرد
سعیده باقری
سارا خواجه افضلی
محمدرضا صنم یار
سیما سیفی
ضمير ناخودآگاه (قسمت دوم)
جهت ایجاد مطالب مدیریت سایت ـ امیر علیزاده رهور مطالب مرتبط با صفحه اول سایت ـ مدیریتضمير ناخودآگاه (قسمت دوم)
ارسال شده در تاریخ: 9 مرداد 1402

ضمير ناخودآگاه (قسمت اول)

نوشته زيگموند فرويد

ترجمه شهريار وقفى‏پور


3 . احساسات ناخودآگاه

بحث فوق را به ايده‏ها و افكار محدود كرده‏ايم، اكنون بايد پرسشى ديگر را پيش بكشيم كه پاسخ دادن به آن، مسلّماً به تدقيق ديدگاههاى نظرى ما كمك مى‏كند. گفته‏ايم كه ايده‏هاى آگاه و ناخودآگاه وجود دارند، ليكن آيا كششهاى غريزى و عواطف و احساساتِ ناخودآگاه هم وجود دارند؛ يا در اين مورد شكل بخشيدن به آميزه‏هايى از اين نوع بى‏معناست؟

من اعتقاد دارم كه در واقع برنهاد صفات آگاه و ناخودآگاه براى غريزه به كار بردنى نيست. هيچ‏وقت امكان ندارد كه غريزه ابژه آگاهى باشد ــ تنها بازنمودِ آن غريزه است كه مى‏تواند ابژه آگاهى باشد. وانگهى حتى در ضمير ناخودآگاه هم هيچ غريزه‏اى نمى‏تواند از طريقى به جز يك ايده يا فكر معرفى شود. اگر غريزه خودش را به ايده‏اى وصل نكند يا خود را به منزله حالتى متأثر ظاهر نكند نمى‏توانيم هيچ چيز در مورد آن بدانيم. مع‏الوصف وقتى كه از يك كشش غريزى ناخودآگاه يا از كشش غريزى سركوب‏شده حرف مى‏زنيم، دقيق نبودن شيوه بيانمان ضعفى بى‏ضرر است، زيرا منظورمان از يك كشش غريزى نمى‏تواند چيزى باشد مگر بازنمود فكرىِ آن چيزى كه خود امرى ناخودآگاه است، چون هيچ تعبير ديگرى مدّ نظر قرار نمى‏گيرد.

شايد انتظار داشته باشيم كه پاسخ به مسأله احساسات، عواطف و تأثرات ناخودآگاه بسيار ساده و بديهى باشد. مگر ماهيت عاطفه اين نيست كه از آن آگاه باشيم و به عبارت ديگر براى آگاهى مفهوم و شناخته شده باشد؟ به همين دليل شايد امكانِ اسنادِ ناخودآگاهى به هيجانات و احساسات و عواطفى كه با آنها درگيريم بعيد باشد. اما در كار روانكاوى، ما به كرّات از عشق، نفرت، خشم و ديگر احساسات ناخودآگاه حرف مى‏زنيم و محال است كه از به كار بردن حتى تركيب غريبى چون «آگاهىِ ناخودآگاه از گناه»(7) يا عبارت متناقضى مثل «اضطراب ناخودآگاه» اجتناب كنيم. آيا در به كار بردن اين اصطلاحات به نسبت صحبت كردن از «غرايز ناخودآگاه» معناى بيشترى نهفته است؟

در واقع، اين دو مورد چندان يكسان نيستند. در اولين قدم، ممكن است كششى عاطفى يا هيجانى دريافت شده، ليكن بد تعبير شود. اين كشش به دليلِ سركوبِ نمايش و بروز مناسبِ آن، به سمتى رانده مى‏شود كه به ايده‏اى ديگر مرتبط شود، و در اين لحظه آگاهى اين ايده را به منزله بروز آن ايده ديگر تلقى مى‏كند. اگر ما پيوند حقيقى را احيا كنيم، كشش عاطفىِ اصلى، يعنى كشش ناخودآگاه را فراخوانده‏ايم. تا آن موقع تأثير اين كشش هرگز ناخودآگاه نبوده، بلكه آنچه رخ داده اين بوده كه ايده مربوط به آن كشش تحت سركوب بوده است. به طور كلى به كار بردن اصطلاحاتى چون «تأثر ناخودآگاه» و «احساس ناخودآگاه»، به آن اُفت‏وخيزهاى غريزه اشاره دارد كه آدمى در نتيجه سركوب متحمل آنها شده است، آن هم توسط عاملِ كمّىِ موجود در كشش غريزى. مى‏دانيم كه امكان سه‏گونه تأثير نامطلوب وجود دارد: يا تأثر آن كشش، كلاً يا نسبتاً، باقى مى‏ماند؛ يا از نظر كيفى به شكل متفاوتى از تأثر تغيير شكل مى‏يابد كه در بيشتر مواقع به اضطراب بدل مى‏شود؛ يا فرو نشانده مى‏شود و به عبارت ديگر از بسط و توسعه آن كلاً جلوگيرى مى‏شود. (احتمالاً مطالعه اين امكانات، در مورد عمل روءيا ساده‏تر از مورد روان‏نژندى باشد.) در ضمن مى‏دانيم كه فرو نشاندن بسط يافتن تأثر، هدف حقيقىِ سركوب است و اگر چنين هدفى به موفقيت نينجامد عمل سركوب ناكامل بوده است. در هر موردى كه عمل سركوب موفق شده است مانع بسط يافتنِ تأثرات شود، آن تأثرات را «ناخودآگاه» مى‏ناميم (وقتى عمل سركوب را خنثى مى‏كنيم، اين تأثرات را احيا مى‏كنيم). از همين رو نمى‏شود انكار كرد كه به كار بردن اصطلاحات مورد بحث منطقى است، ليكن در قياس با ايده‏هاى ناخودآگاه، تفاوتى مهم رخ مى‏نمايد مبنى بر اين‏كه ايده‏هاى ناخودآگاه، بنا به ساختارهاى بالفعل نظام Cs. پس از سركوب هم به زيستن ادامه مى‏دهند؛ نظر به اين واقعيت است كه در اين نظام تمامىِ چيزهايى كه متناظر با تأثراتِ ناخودآگاه‏اند آغازى بالقوه براى تأثرى هستند كه از توسعه بازداشته شده‏اند. پس بايد تأكيد كرد اگر چه كاربرد زبان‏شناختىِ اين اصطلاحات واجد هيچ‏گونه خطايى نيست، با اين حال، تأثرات ناخودآگاه به هيچ وجه وجود ندارند و تنها ايده‏هاى ناخودآگاه وجود دارند؛ ليكن كاملاً امكانش هست كه در نظام Ucs. ساختارهايى عاطفى وجود داشته باشند كه بتوانند نظير بقيه آگاهانه شوند. كل تفاوت از اين واقعيت برمى‏خيزد كه ايده‏ها همان دلبستگيهاى روانى (و عمدتاً رد پاهاى خاطره) هستند، درحالى‏كه تأثرات و عواطف با فرايندهاى تخليه روانى متناظرند كه تجلياتِ نهايىِ آنها به منزله احساسات درك مى‏شوند. در وضعيت كنونىِ دانشمان از تأثرات و عواطف بيش از اين نمى‏توانيم اين تفاوت را صريحتر بيان كنيم.

اثبات اين واقعيت كه عمل سركوب مى‏تواند موفق شود كه كششى غريزى را از تبديل شدن به نوعى تجلىِ تأثر بازدارد براى ما اهميتى خاص دارد. اين امر به ما نشان مى‏دهد كه نظام Cs.به طور طبيعى، علاوه بر تأثرپذيرى، دسترسى به امكان حركت را نيز كنترل مى‏كند؛ و همچنين اين موضوع اهميتِ امر سركوب را بارزتر مى‏كند به طورى كه نشان مى‏دهد امر سركوب در عين آن‏كه چيزها را از ضمير آگاه دريغ مى‏كند، مانع تحولِ تأثر و به راه‏اندازىِ فعاليت عضلانى مى‏شود. برعكس، همچنين مى‏شود گفت تا هنگامى كه نظامِ Cs. فعاليت و حركت را كنترل مى‏كند، وضعيت روحى و روانى فرد مورد مطالعه را مى‏توان طبيعى ناميد. با اين همه در مورد سيستم كنترلِ دو فرايندِ به هم پيوسته تخليه روانى تفاوتى انكارناپذير وجود دارد. كنترلى كه ضمير آگاه بر حركت ارادى اِعمال مى‏كند، شديداً پايه‏اى و ريشه‏اى است؛ به طور منظم در برابرِ يورش روان‏نژندى ايستادگى مى‏كند و تنها در روان‏پريشى از كار مى‏افتد، درحالى‏كه كنترلِ ضمير آگاه بر بسط و تحول تأثرات قوتِ كمترى دارد. حتى در محدوده‏هاى زندگى معمولمان هم مى‏توان تصديق كرد كه نبردى دائمى مابينِ نظامهاى Cs. و Ucs. براى تفوق بر عمل تأثر در جريان است، كه حوزه‏هاى نفوذ از يكديگر متمايزند و اين‏كه آميزش ميان نيروهاى دست‏اندركار رخ مى‏دهد.

اگر آزاد شدن و انتشار تأثر و عمل كردن را مدّ نظر داشته باشيم، اهميت نظام Cs. (Pcs.) ما را قادر مى‏سازد كه نقشى را درك كنيم كه ايده‏هاى جانشين در شكل بخشيدن به بيمارىِ روانى بازى مى‏كنند. اين امكان وجود دارد كه بسط يافتن تأثر مستقيماً از ضمير آگاه نشأت بگيرد؛ در اين مورد تأثر هميشه داراى مشخصه اضطراب است، كه همه آن تأثرات «سركوب‏شده» با آن [ اضطراب [تعويض مى‏شوند. با اين وصف، غالباً كشش غريزى بايد تا هنگامى كه در ضمير آگاه ايده‏اى جانشين نيافته انتظار بكشد. سپس بسط تأثر از اين جانشينِ آگاه منبعث مى‏شود، و ماهيت آن جانشين مشخصه كيفىِ تأثر را معين مى‏كند. تا بدين‏جا تأكيد كرده‏ايم كه در عمل سركوب حفره يا شكافى مابين تأثر و ايده وابسته‏اش رخ مى‏دهد و سپس هر يك مسيرِ جداگانه خود را طى مى‏كند. از نظر توصيفى، اين اتفاق رخ مى‏دهد و قابل انكار نيست؛ ليكن على‏القاعده، در عمل تأثر سر بر نمى‏آورد مگر آن‏كه موفق شده باشد در نظام Cs. به تجلى جديدى دست يابد.

4 . توپوگرافى و ديناميك سركوب

به اين نتيجه رسيده ‏ايم كه اساساً عملِ سركوب فرايندى است كه در مرز مابين نظام Ucs. و نظام Pcs. (Cs.) ، ايده‏ها را تحت‏تأثير قرار مى‏دهد، و اكنون مى‏توانيم كوششى تازه را براى تعريف اين روند با جزئيات بيشتر آغاز كنيم.

سركوب قطعاً موردى از انقطاع دلبستگى روانى (cathaxis) است؛ ليكن سوءال اين است كه اين انقطاع در چه نظامى رخ مى‏دهد و دلبستگى روانى‏اى كه پس زده مى‏شود به كدام نظام تعلق دارد؟ ايده سركوب‏شده در نظام Ucs. همچنان قادر به كنش باقى مى‏ماند، و از همين رو اين ايده بايد دلبستگى روانى‏اش را حفظ كرده باشد. بنابراين آن دلبستگى روانى‏اى كه پس زده شده بايد چيز ديگرى بوده باشد. وقتى كه عملِ سركوب ايده‏اى را تحت تأثير قرار مى‏دهد در حالى كه آن فكر يا ايده پيش‏آگاه يا حتى عملاً آگاه باشد، بايد مورد سركوب («پس از فشار») را جدّى گرفت. در اينجا سركوب فقط امكان دارد مبتنى بر پس زدنِ ايده و دلبستگىِ روانىِ (پيش) آگاهى باشد كه به نظام Pcs. تعلق دارد. بنابراين ايده يا نامعطوف باقى مى‏ماند، يا از نظام Ucs. دلبستگى روانى دريافت مى‏كند، يا آن دلبستگى روانىِ ناخودآگاهى را حفظ مى‏كند كه از قبل موجود بوده است. از اين رو انقطاعى از دلبستگى روانىِ پيش‏آگاه رخ مى‏دهد؛ دلبستگى روانىِ ناخودآگاه ابقا مى‏شود يا به جاى دلبستگى روانى پيش‏آگاه يك دلبستگى روانى ناخودآگاه قرار مى‏گيرد. علاوه بر اين متوجه مى‏شويم كه اين تأملات را بر اين فرض بنا كرده‏ايم كه گذر از نظام Ucs. به نظامِ بعد از آن، از خلال ايجاد ثبتى جديد تحت‏تأثير قرار نمى‏گيرد، بلكه از خلال تغييرى در حالتِ ايده، يعنى از خلال تعديلى در دلبستگى روانى ايده رخ مى‏دهد. اينجا فرضيه كاركردگرا به سادگى بر فرضيه توپوگرافيك غلبه كرده است.

ليكن اين فرايند انقطاع نيروى شهوى يا ليبيدو به آن اندازه بسنده نيست كه مشخصه‏اى ديگر از سركوب را شكل دهد كه برايمان قابل درك باشد. روشن نيست كه فكر يا ايده‏اى كه معطوف شده باقى مانده يا از ضمير ناخودآگاه دلبستگى روانى دريافت كرده، چرا به سبب همين دلبستگى روانى‏اش، براى رخنه به نظام Pcs. تقلايى را از سر نمى‏گيرد. در ضمن اگر هم چنين عملى انجام دهد، از طرف اين نظام پس زدنِ ليبيدو تكرار مى‏شود، و همين عملكرد به گونه‏اى بى‏پايان ادامه خواهد يافت؛ اگرچه نتيجه اين عملكرد سركوب نخواهد بود. پس هنگامى هم كه اين عمل سركوب نخستين را توصيف مى‏كند، مكانيزمى كه فقط از پس زدنِ دلبستگى روانى پيش‏آگاه بحث مى‏كند، رضايت‏بخش نخواهد بود. به همين دليل اينك با ايده ناخودآگاهى سروكار داريم كه هنوز از نظامِ Pcs. هيچ دلبستگى روانى‏اى دريافت نكرده است و به همين دليل نمى‏تواند واجد آن دلبستگىِ روانى‏اى باشد كه از او دريغ شده است.

از همين رو آنچه نياز داريم فرايند ديگرى است كه سركوب را در مورد اول [ به عبارت ديگر مورد پس ـ فشار ] حفظ مى‏كند، و در مورد دوم [ يعنى مورد سركوب اوليه ] ضامن تثبيت حضور و ادامه سركوب است. اين فرايند ديگر مبتنى بر فرض نوعى پس زدن (anticathexis) استوار است، پس‏زدنى كه بدان منظور انجام مى‏شود كه نظامِ Pcs. از خويش در برابر نيرويى محافظت كند كه ايده ناخودآگاه بر او وارد مى‏كند. در نمونه‏هاى بالينى مشاهده كرده‏ايم كه چنين پس‏زدنى، كه در نظامِ Pcs. عمل مى‏كند، چگونه خود را بروز مى‏دهد. اين عمل پس زدن است كه مصرفِ دائمىِ [ انرژىِ ] سركوبِ نخستين را نشان مى‏دهد و در ضمن تداوم آن سركوب را تضمين مى‏بخشد. پس زدن مكانيزمى منحصر به سركوب نخستين است، كه در موردِ خودِ سركوب (يعنى موردِ «پس فشار») به همراهىِ انقطاع دلبستگى روانى پيش‏آگاه وجود دارد. امكان اين امر كاملاً وجود دارد كه دقيقاً همان نيروگذارى و دلبستگىِ روانى كه از ايده‏اى دريغ شده، براى پس زدن به كار گرفته شود.

ديديم كه چگونه كم‏كم به اين نتيجه رسيديم كه ديدگاه سومى را در گزارشمان از پديده‏هاى روانى اتخاذ كنيم. علاوه بر ديدگاه ديناميك و توپوگرافيك، ديدگاه اقتصادى را هم پذيرفته و به كار گرفته‏ايم. اين ديدگاه سعى مى‏كند كه فراز و نشيبهاى كمّيتهاى تحريك را تا به انتها دنبال كند و حداقل به تخمينى نسبى از حد و حدود آن برسد.

نامعقول نيست كه نامى خاص به اين روش كاملِ توصيف موضوع مطالعه‏مان بدهيم، چرا كه اين روش به پايان رساندن تحقيق روانكاوانه است. به نظر من وقتى موفق شده باشيم كه فرايندى روانى را از جنبه‏هاى ديناميك و توپوگرافيك و اقتصادى توضيح دهيم، آن‏گاه بهتر است اين توضيح را نوعى ارائه مابعد روانشناختى (metapsychological) تلقى كنيم. بايد متذكر شد كه در موقعيت فعلى دانش ما نقاط قليلى هستند كه در آنها مى‏توانيم در ارائه اين روش موفق شويم.

حالا كوششى محتاطانه را آغاز مى‏كنيم براى آن‏كه توصيفى مابعد روانشناختى از سركوب در سه نوع روان‏نژندى انتقالى ارائه كنيم كه برايمان آشنايند. در اينجا «ليبيدو» را به جاى «دلبستگى روانى» مى‏نشانيم؛ زيرا، همان‏طور كه مى‏دانيم، ليبيدو فراز و نشيبهاى غرايز جنسى به همراهى آن چيزهايى است كه به آنها خواهيم پرداخت.

در هيسترى اضطراب، دقيقاً اولين مرحله فرايند [ سركوب ] است كه هميشه ناديده گرفته مى‏شود، و در واقع ممكن است حذف شود؛ مع‏الوصف، اين مرحله در مشاهده دقيق به وضوح قابل تشخيص است. اين مرحله مبتنى بر ظهور اضطراب است، بدون آن كه موضوع مطالعه يا بيمار بداند نگرانِ چه چيز است. ما بايد فرض كنيم كه در ضمير ناخودآگاه كششى عاشقانه (love-impulse)ظاهر شده است كه مى‏خواهد به نظام Pcs. انتقال يابد؛ ليكن دلبستگى روانى از درونِ اين نظام دومى بر اين كشش نظارت مى‏كند كه به عقب (يعنى نظام Ucs. ) رانده شود (گويا تقلايى براى فرار وجود دارد) و دلبستگىِ ليبيدويىِ ناخودآگاهِ مربوط به ايده رانده‏شده، در شكل اضطراب تخليه مى‏شود.

در زمان تكرار اين فرايند (حتى اگر يك بار رخ دهد)، اولين قدم در جهت تسلط بر بسط آثار ناخوشايند اضطراب رخ مى‏دهد. اين دلبستگى روانىِ [ پيش‏آگاه ] كه طرد شده است خود را به ايده‏اى جانشين وصل مى‏كند، ايده‏اى كه، از يك طرف، به علت نزديكى‏اش با ايده رانده‏شده، فراخوانده شده است و، از طرف ديگر، به واسطه فاصله‏اش از آن ايده سركوب نشده است. اين ايده جانشين ــ «جانشينى كه توسط عمل جابه‏جايى پيش آمده است» ــ اين امكان را فراهم مى‏آورد كه توسعه بدون اشكال و آرام اضطراب معقولانه شود. اين ايده جانشين اكنون نقش نوعى پس زدن (ضد كاتاكسيس) را براى نظام Cs. (Pcs.) بازى مى‏كند، آن هم بدين‏وسيله كه از اين نظام در برابرِ ظهور آن ايده سركوب‏شده در نظامِ Cs. محافظت كند. به عبارت ديگر، اين ايده يا كنشهاى احتمالىِ موجود، نقطه عزيمتى براى انتشارِ اضطراب ـ تأثر (anxiety-affect) است، اضطرابى كه اكنون به واقع كاملاً آزاد و بى‏مانع شده است. فى‏المثل، مشاهده بالينى نشان مى‏دهد كه كودكى كه از نوعى حيوان ترسىِ بى‏دليل (animal phobia) رنج مى‏برد، اضطراب را تحت دو شرط و موقعيت مختلف تجربه مى‏كند: اول، هنگامى كه كششِ عاشقانه سركوب‏شده‏اش شدّت مى‏يابد، و دوم وقتى كه متوجه آن حيوانى مى‏شود كه از آن مى‏ترسد. ايده جانشين در موردى به مثابه نقطه‏اى عمل مى‏كند كه از آن راهِ عبورى از نظامِ Ucs. به نظام Cs. وجود دارد، و در موردى ديگر، به مثابه منبعِ خودبسنده انتشار اضطراب عمل مى‏كند. گسترش استيلاى نظام Cs. عموماً در اين واقعيت بروز مى‏كند كه اولين وجه از اين دو وجه تحريكِ ايده جانشين [ يعنى وجه شدت يافتن كشش ] هرچه بيشتر جايش را به دومى [ يعنى ترس از حيوان ] مى‏دهد. آن كودك ممكن است به اين نتيجه برسد كه طورى رفتار كند كه گويا هيچ‏وقت اشتياق و ميل شديدى نسبت به پدرش نداشته است و در عين حال كاملاً از شرِ آن خلاص شده، و گويا ترسش از آن حيوان ترسى واقعى بوده است ــ ليكن اين ترس از حيوان مذكور دقيقاً ترسى است كه از نوعى سرچشمه غريزىِ ناخودآگاه تغذيه مى‏كند. اين ترس به دليل تأثير شديد و اغراق‏شده‏اش با نفوذ و تأثراتى جور درمى‏آيد كه نظام Cs. بايد از همه آن استفاده كند. علاوه بر آن، اين تأثير اغراق‏شده، اشتقاق اين ترس از نظام Ucs. را فاش مى‏كند ــ بنابراين در مرحله دوم هيسترىِ اضطراب، پس زدنِ مربوط به نظامِ Cs. به صورت‏بندى ـ جانشين (substitutive-formation) منجر شده است.

خيلى زود، همان مكانيزم كاربستى جديد مى‏يابد. همان‏طور كه مى‏دانيم، فرايند سركوب هنوز كامل نشده و به دنبال هدفى دورتر است و آن را در سد كردنِ توسعه اضطراب مى‏يابد، اضطرابى كه برخاسته از ايده جانشين است [ يعنى «مرحله سوم». ــ ويراستار انگليسى ] . اين مرحله به واسطه كليّتِ پيرامونِ مرتبط با ايده جانشين به توفيق مى‏رسد و با شور و حدّتى خاص معطوف و دلبسته مى‏شود و از همين رو مى‏تواند نمايشگر منتها درجه حساسيت در مقابل تحريك باشد. تحريك هر كدام از نقاط در اين ساختار بيرونى، به دليل پيوندش با ايده جانشين، بايد به ناگزير باعث توسعه ناچيز اضطراب شود، و در اين لحظه به منزله نشانه‏اى از مانع ايجاد كردن در مقابل افزايشِ بسط اضطراب به كار گرفته مى‏شود، آن هم به‏وسيله گريز تازه‏اى به بخشى از دلبستگىِ روانىِ [ پيش‏آگاه ــ ويراستار انگليسى ] . علاوه بر اين، ايده جانشين مرتبط با ترس، پس‏زنيهاى (ضد كاتاكسيسهاى) حساس گوش به زنگ را مستقر مى‏سازد، و دقيقتر آن كه پس زدن كاركرد مكانيزمى است كه براى منزوى كردن ايده جانشين و حمايت كردن از آن در برابر تحريكات جديد طراحى شده است. اين دورانديشيها و احتياطها [ در مقابل ابژه بيرونىِ ترس ] به طور طبيعى از ايده جانشين فقط در مقابل هيجاناتى حفاظت مى‏كند كه به وسيله ادراك از بيرون به ايده جانشين مى‏رسند؛ اين دورانديشيها هيچ‏گاه در مقابل هيجان غريزى مقاومت نمى‏كنند، هيجانى كه از مسير پيوند با ايده سركوب‏شده به ايده جانشين مى‏رسد. از همين رو تا وقتى كه ايده جانشين به گونه‏اى رضايت‏بخش بر نمايشِ ايده سركوب‏شده مستولى نگشته، اين دورانديشيها به كار نمى‏افتند و قادر نيستند با اطمينان كامل عمل كنند. با هر اوج‏گيرىِ هيجانِ غريزى، آن ابزار دفاعى‏اى كه گِرداگِرد ايده جانشين را گرفته‏اند بايد كمى بيشتر به سمتِ بيرون تغيير جهت دهند. بناى كاملى كه به شيوه‏اى مشابه در نوع ديگرى از روان‏نژندى عمل مى‏كند ترس بى‏دليل (فوبيا) نام گرفته است. گريز از دلبستگىِ آگاه مربوط به ايده جانشين در پرهيزها و طرد كردنها و ممنوعياتى متجلى مى‏شود كه از طريقِ آنها هيسترىِ اضطراب را تشخيص مى‏دهيم.

در هنگام ارزيابى كل اين فرايند مى‏شود گفت كه مرحله سوم عمل و اثرِ مرحله دوم را در مقياسى وسيعتر تكرار مى‏كند. در اين لحظه نظام Cs. اين‏گونه از خويش در برابر فعاليت ايده جانشين حمايت مى‏كند كه از عمل پس‏زدن مربوط به پيرامون خويش بهره مى‏جويد، دقيقاً همان‏طور كه پيش از اين، به واسطه دلبستگى روانىِ مرتبط با ايده جانشين، از خويش در برابر ظهور ايده سركوب‏شده محافظت كرده بود. بدين شكل جابه‏جايى صورت‏بندى ايده‏هاى جانشين را بيشتر ادامه داده است. در ضمن بايد افزود كه نظامِ Cs. پيش از اين تنها فضاى كوچكى را در اختيار داشت كه كشش غريزى سركوب‏شده در آن مى‏توانست بر ايده جانشين غلبه كند؛ ليكن در نهايت اين جزيره نفوذِ ناخودآگاه، به كلّيت ساختارِ فوبيايىِ بيرون گسترش مى‏يابد. علاوه بر آن، مى‏توان بر اين نكته جالب تأكيد كرد كه با به‏كارگيرى مكانيزم دفاعى است كه عمل برون افكندنِ [ ترس [به سمت خطرى غريزى با موفقيت انجام شده است. خود (ego) به گونه‏اى رفتار مى‏كند كه گويا خطرِ بسط و توسعه اضطراب تهديدش مى‏كند و اين تهديد نه از جانب كششى غريزى بلكه از جانب نوعى ادراك است، و از اين طريق است كه خود قادر شده است در برابر اين خطر بيرونى واكنش نشان دهد، آن هم با تقلايى براى گريز، كه به صورت اجتنابى فوبيايى ظاهر مى‏شود. در اين فرايند، سركوب در موردى خاص موفقيت‏آميز بوده است: تا حدودى انتشار اضطراب مهار مى‏شود، ليكن فقط به قيمت قربانى كردن شديد و غليظِ آزادى شخصى. به هر حال، تقلا براى گريز از مطالبات غريزه معمولاً بى‏نتيجه است، و على‏رغم همه اينها، نتيجه گريز فوبيايى همچنان غيرقابل قبول باقى مى‏ماند.

بيشتر آنچه در هيسترىِ اضطراب كشف كرده‏ايم در مورد دو نوع روان‏نژندى ديگر نيز معتبر است. از همين رو مى‏توانيم بحثمان را محدود كنيم به نقاط تفاوت آنها و نقشى كه عمل پس زدن ايفا مى‏كند. در هيسترىِ تبديلى، دلبستگىِ غريزىِ ايده سركوب‏شده به خلجان علامت بيمارى بدل شده است. در امورى كه ايده ناخودآگاه از طريق تخليه در خلجان خالى شده است مى‏تواند از اعمال فشار بر نظام Cs. صرف‏نظر كند ــ اين پرسشها و سوءالات مشابه بهتر بود به تحقيقى ويژه هيسترى اختصاص مى‏يافت. در هيسترىِ تبديلى نقشى كه عملِ پس زدن بر عهده دارد و از نظام Cs. (Pcs.)آغاز مى‏شود، واضح است و در صورت‏بندىِ علامت بيمارى متجلى مى‏شود. پس زدن است كه تصميم مى‏گيرد چه بخشى از بازنمايى غريزى، كه در كلّيت دلبستگى روانى مورد بعدى قرار دارد، قابليت تمركز يافتن را پيدا كند. بر اين اساس بخشى كه به عنوان علامت بيمارى انتخاب شده، شرط تجلى قصد و نيّت مشتاقانه كشش غريزى را برآورده مى‏كند و اين عمل اثرى كمتر از تقلاهاى دفاعى يا كوششهاى طاقت‏فرساى نظام Cs. ندارد؛ از همين رو به اين بخش، به حد نهايت و به گونه‏اى بحرانى معطوف مى‏شود (hypercathect) و مانند ايده جانشين در هيسترى اضطراب، از هر دو سو حفظ مى‏شود. از اين پيشامد بى‏درنگ مى‏توان نتيجه گرفت كه مقدار انرژى‏اى كه نظام Cs.صرف عمل سركوب مى‏كند چندان بيشتر از انرژى معطوف به علامت بيمارى نيست. به دليل استقامتى كه مربوط به عمل سركوب است و برآورد مى‏شود كه عمل پس زدن صرف كند، دو مورد ذيل از علامت بيمارى پشتيبانى مى‏كنند: هم عمل پس زدن و هم دلبستگى غريزى برآمده از نظام Ucs.كه در علامت بيمارى متمركز شده است.

همان‏طور كه روان‏نژنديهاى وسواسى را مورد ملاحظه قرار مى‏دهيم، لازم است اين نكته را به نتايج مشاهدات پيشينمان اضافه كنيم كه در اين وضعيت است كه پس‏زدنى ناشى از نظام Cs. ، به شكلى قابل ملاحظه به پس‏زمينه وارد مى‏شود. پس‏زدن، كه به منزله صورت‏بندى ـ واكنش (reaction-formation) سازمان مى‏يابد، ناشى از اولين سركوب است. اين صورت‏بندى ـ واكنش بعدتر نقطه‏اى مى‏شود كه از آن طريق، ايده سركوب‏شده نفوذ مى‏كند. شايد بتوان جرأت به خرج داد و اين گمان را پيش كشيد كه به خاطر سلطه عمل پس زدن و فقدان تخليه است كه عمل و اثر سركوب در هيسترى اضطراب و روان‏نژندى وسواسى بسيار كمتر از هيسترى تبديلى موفق است.(8)

اين مقاله ترجمه‏ اى است از :

Sigmund Freud, "The Unconscious" (1915), On Metapsychology, Ed. JamesStrarchey, The Penguin Frued Library, Vol 11, London: Penguin, 1991.


ارغنون / 21 / بهار 1382

1.لغزش كنشى (para praxis) يا خطاها (errors) : كُنشى كه خارج از هنجارِ كنشهاى روزمرّه فرد قرار مى‏گيرد، نظير لغزشهاى زبانى، لغزش قلم، لطيفه‏ها، از ياد بردن اسمهاى آشنا و... ــ م.

2.منظور دستوراتى است كه در حين عمل هيپنوتيزم و در خواب هيپنوتيزمىِ موضوع به او القا مى‏شود و بعدها، پس از آن كه عمل هيپنوتيزم به پايان رسيد، موضوع به آنها عمل مى‏كند، در حالى كه دليل و منشأ آن را هم نمى‏داند. ــ م.

 

3.فرويد خودش هم در نوشته‏هاى اوليه‏اش اصطلاح «زير ـ آگاهى» را به كار مى‏برد، در مقاله به زبان فرانسوى در باب فلج هيستريك (1893) و در مطالعاتى در مورد هيسترى (1895). ولى در تعبير خواب (1900) اين اصطلاح را نامناسب معرفى مى‏كند و تلويحاً به اين موضوع در سخنرانىِ 19 از سخنرانيهاى مقدماتى (17-1916) اشاره مى‏كند و در انتهاى فصل دوم پرسش روانكاوى (1926) كمى بيشتر در اين مورد بحث مى‏كند. ــ ويراستار انگليسى.

اقدام کننده: پورحسین
تعداد مشاهده: 504